Free Web Site - Free Web Space and Site Hosting - Web Hosting - Internet Store and Ecommerce Solution Provider - High Speed Internet
Search the Web

"بسمه تعالي"

 

علي بن ياسر

 

سلام بچه ها، اي از همه گل بهترها، حالتون چطوره؟ بابا و مامانتون چطورند؟ انشاء الله كه همگي خوش و سلامت هستيد. حتماً مي پرسيد من كي هستم كه اينطور دوستانه به شما سلام مي كنم و احوال شما را مي پرسم . كودكي هستم كه تازه زبان باز كرده  و دوست دارد خيلي كلمات را ياد بگيرد . حدود دو سال سن دارم . زادگاهم كنار قلعه قديمي بمپور ، در يكي از بخشهاي شهرستان ايرانشهر  در قلب بلوچستان است. اسم من عليرضا است ، از موقع تولد تا كنون صورت مادرم را نديده ام ولي چهره پدرم را ، كمي بياد دارم . دوباره مي پرسيد مگر ميشد يك بچه دوساله حرف بزند؟ بله ، مي شد . ولي زبانم حرف نمي زند ، قلبم سخن مي گويد. از رفت و آمدهايي كه در خانه انجام مي گرفت و يا حرفهايي كه از طرف دوستان پدرم زده مي شد ، متوجه شدم  پدرم يك مسلمان واقعي بوده است . او از زماني كه در هنرستان ايرانشهر درس مي خواند فعاليتهاي انقلابي خود را شروع كرد. پدربزرگم مي گفت :بابات اولين بار با كميته فرهنگي جهادسازندگي كه يك نهاد انقلابي بود ارتباط برقرار كرد و با همكاري جهاد سازندگي اقدام به تاسيس يك كتابخانه اسلامي در هنرستان نمود و با تشكيل ارتش بيست ميليوني يكي از اعضاي فعال بسيج شد . او يك بسيجي شجاع و نترس بود و بخاطر شايستگيهايي كه از خود نشان داد از نيروهاي مهم سپاه پاسداران شد . او پس از مطالعه يكي از عاشقان راه حضرت علي (ع) شد. پدرم علاقه زيادي به شهيد بزرگوار بهشتي داشت. او اسم و فاميل خود ، كه شفيع محمد صلازهي بود تغيير داد و نام ياسر بهشتي را انتخاب نمود، بطوريكه بين دوستان خود به نام ياسر معروف شده بود. ياسر از ياران باوفاي حضرت محمد(ص) و بهشتي يكي از ياران صديق امام امت ، خميني كبير بود.

پدرم بعداز چندين بار كه به جبهه رفت و برگشت تصميم گرفت ازدواج كند. سپس با مادر من كه يك دختر بيرجندي و به اتفاق پدر و مادرش در ايرانشهر سكونت داشت ، پيوندزناشويي بست . حدود يكسال از زندگي آنها نگذشته بود كه  مادرم را براي زايمان به بيمارستان بردند  پدرم و مادرم علاقه زيادي به هم داشتند . در بيمارستان من متولد شدم  كه ايكاش متولد نميشدم . چون با متولد شدنم چشمهاي همه را اشكباران نمودم ! آخه ، مادرم در موقع زايمان جان به جان آفرين سپرد و جهان رابدرود گفت . دلم مي خواست او زنده بود و پروانه وار دورش مي چرخيدم و به او مي گفتم : مادر به قربانت گردم ، چرا مرا تنها گذاشتي . اگر مي دانستم با ورودم به اين دنياي زودگذر ، ترا از دست مي دهم به خداوند منان التماس مي كردم مرا بدنيا نياورد . مادر ، تو چقدر خوب بودي كه خودت را فداي من كردي . با از دست دادن مادرم، نوازشهاي پدرم بود كه به من آرامش مي داد و در هر فرصتي مي گفت : عزيزم ، اگر مادرت نيست ، نكند غصه بخوري . من هستم كه از تو مواظبت كنم . پدرم هر وقت مرا مي بوسيد يك بوسه به گونه راستم از طرف مادرم و يك بوسه به گونه چپم  از طرف خودش مي كرد . هيچ وقت چهره خندان و خوش سيماي او را فراموش نمي كنم. ولي از آن زماني كه مادرم را از دست دادم ، كمتر اظهار شادي مي كرد . اخلاق خوب او ، باعث شده بود كه خيلي از جوانان بلوچ به انقلاب و بسيج جذب شوند . او پيوسته در جبهه هاي حق عليه باطل و امنيت منطقه حضوري فعال داشت و با اشراري كه در منطقه محروم بلوچستان مي خواستند به نام بلوچ ، حيثيت و آبروي بلوچ را ببرند، مبارزه مي كرد .

دو سالي از مرگ مادرم نگذشته بود كه  پدرم تصميم گرفت دوباره به جبهه برود . روزي در اتاق مشغول بازي بودم كه پدرم به اتفاق پدر و مادر بزرگم و سپس عمويم وارد اتاق شدند . پدرم لباسهاي بلوچي  را از تنش بيرون آورد و لباسهاي رزم خود را پوشيد . مادربزرگم چشمانش پر از اشك شده بود. پدرم بطرفم آمد و مرا در بغل گرفت و محكم به سينه خود چسبانيدو مدام مرا مي بوسيد . با آن حال كودكي احساس كردم اين بوسه با بوسه هاي ديگر خيلي فرق مي كند. چهره زيبايش خيلي قشنگ و نوراني شده بود، فقط تا مي توانستم صورت گل گونش را تماشا مي كردم اشك در چشمهايش حلقه زده بود . بعد از آن همه بوسه، مرا به مادربزرگم داد وبه او گفت: از عليرضا خوب نگهداري كنيد و پيشاني مادربزرگم را بوسه اي زد . در همين لحظه مادر بزرگم  بغضش تركيد وشروع كرد به گريه كردن ومدام دعا مي كرد و مي گفت : هر كجا هستي خداوند پشت و پناهت باشد ، آقا امام زمان (عج) همراهت باشد و.. سپس پدرم به طرف عمويم رفت او را در بغل گرفت و به او گفت : مومن چرا ناراحت هستي ؟ قرار نشد مثل دختر بچه ها اخم كني . علي به عمويي مثل تو سروري مي كند و ادامه داد انشا ا... هر كجا مستقر شدم نامه برايتان مي نويسم و با دستهايش شانه هاي او را فشار داد.

بعد از آن به طرف پدربزرگم كه قرآن بدست دم در ايستاده بودرفت. قر آن را بوسيد و از زير آن گذشت و رو به پدربزرگم كرد و گفت: پدر انشاءا...كه از دست من راضي بوده باشي و با كمي سكوت دوباره گفت:  پدرجون حلالم كن و با گفتن اين كلمه  ، مادربزرگم دوباره زد زير گريه ولي پدر بزرگم استوار و محكم ايستاده بود و به پدرم روحيه مي داد و به او  مي گفت : من به شير مردي مثل تو افتخار  مي كنم  در پناه خداي يكتا ، شجاعانه به دشمن بتازيد وبرآنها پيروز شويد وصحيح و سالم به منزل بر گرديد .پدرم ساكش را برداشت و به اتفاق دوستانش كه دم در منتظر بودند از وسط ماسه هاي جلوي در خانه عبور كردند و به طرف جبهه براه افتادند. مادر بزرگم كاسه اي پر از آب را  پشت سر پدرم و دوستانش بر روي زمين ريخت و بلند گفت : خدا پشت و پناهتون باشد.

با شروع عمليات پيروزمندانه و افتخارآميز كربلاي پنج و رشادتهاي رزمندگان اسلام ، پدرم بر اثر تركش خمپاره به اتفاق عده اي از دوستانش به درجه رفيع شهادت نائل گرديد و خون پاكش را  مثل سرور و مولايش حضرت امام حسين (ع) در راه معبود و خالقش نثار كرد .

در يكي از اين روزها، وقتي به اتفاق مادر بزرگم بالاي سر قبر پدرم كه تا خانه ما راهي نبود رفتيم . كنار قبر پدر نشستم و با انگشتهاي خود به عنوان نشانه ، روي ماسه هاي قبر پدرم علامتي گذاشتم و با او قسم ياد كردم و گفتم : اي پدربزرگوار ، قسم به يگانگي خداوند  و آخرين پيامبرش حضرت محمد (ص) و قسم به مقام آقا امام زمان (عج) و نايب برحقش  خميني كبير ، ما كودكان مسلمان بلوچ ، تا خون در رگ داريم راه تو و راه ديگر جوانان مسلمان بلوچ و كليه رزمندگاني كه بخاطر احياي حكومت اسلامي خونشان در جبهه هاي حق عليه باطل ريخته شد ادامه مي دهيم . به اميد  روزي كه بتوانيم باتوكل به خداوند بخشنده و مهربان و رهبري امام عزيزان ، پرچم لا اله الا الله را در سراسر جهان برافراشته كنيم و ريشه ظالمين را نابود كنيم .

                                                      دوست ياسر مرتضي (اصفهان)

                                                                       1366