|
|||||||
|
|
|
|||||
|
|
|||||||
بسم الله الرحمن الرحيم
ابى سخيله، مىگويد: من با سلمان فارسى رحمة الله عليه، اعمال حج را انجامداديم، و به هنگام بازگشت، در «ربذه» به ملاقات ابوذر غفارى رفتيم.
ابوذر، به ما گفت، پس از مرگ من ناچار فتنهاى به وجود مىآيد، در آن زمان بهكتاب خداوند، و بزرگمرد على بن ابى طالب(ع) پناه بريد و ملازم او باشيد، زيرا مندر حضور رسول خدا(ص) بودم و شنيدم كه مىفرمود: على(ع) اول كسى است كهبه من ايمان آورده، اول كسى است كه نبوت مرا تصديق نموده، و اول كسى استكه در روز قيامت، با من دستخواهد داد.
على(ع) صديق اكبر است، او فاروق اين امت مىباشد، زيرا ميان حق و باطل راجدا مىكند، او سرپرست اهل ايمان است، در حالى مال و ثروت سرپرست (وصاحب اختيار) منافقين مىباشد (13) .
ابوذر غفارى، صحابى بزرگ رسول خدا(ص) از سوى «عثمان بن عفان» به«ربذه» تبعيد شد، و به سال سى و دو هجرى، در همان مكان دور افتاده بيابانى (كهدر مسير (سابق) مكه 125 كيلومتر با مدينه فاصله دارد) غريبانه و مظلومانه، جان سپرد (14) .
اما اينكه «علامه مجلسى» ملاقات سلمان فارسى با ابوذر را بعيد مىداند، و احتمالمىدهد ملاقات كننده «سلمان بن ربيعه» بوده، چون ورود «سلمان فارسى» بعد ازخروج ابوذر از «ربذه» به «مدينه» بعيد مىباشد. (15) بايد گفت اين احتمال علامهمجلسى رحمة الله تعالى عليه، نمىتواند احتمال قابل اعتبارى باشد، زيرا در متنخبر، كه شيخ طوسى نيز آن را روايت كرده، (16) سخنى از بازگشتسلمان فارسى«بهمدينه» به ميان نيامده است.
اضافه بر اين، آن روزگارى كه سلمان بر «مداين» فرماندارى مىكرده، مقام اومانع از حج نمىگرديده است، و مىتوان گفت، سلمان به هنگام رفتن به مكه يابازگشت، به ملاقات ابوذر توفيق يافته است.
به هر حال، سراسر زندگى سلمان، اين اعجوبه پارسى و صحابى ممتازپيامبر(ص) داستانهاى عبرتآموز است و فوقالعادگى دارد، و گويا بدين خاطراست كه، فرقههايى مانند: غلات، گروهى از صوفيان و فرقههاى ديگرى خواستهاند فقطجنبههاى عرفانى و كرامات او را ملاك عمل قرار دهند، و با عدم توجه به جنبههاىفقاهتى و جهاد و فرهنگ عميق و همه جانبه او، راه افراط و انحراف را پيشگيرند.
بارى، اين جهت هم خود عبرتى است، چنانكه داستان «ايوان مداين» هم عبرتىاست، و «حكيم خاقانى» درباره آن سروده است:
هان اين دل عبرت بين، از ديده نظر كن هان ايوان مداين را، آئينه عبرت دان
يك ره، ز ره دجله، منزل به مداين ران وزديده دوم دجله، بر خاك مداين ران
وز آتش حسرت بين، بريان جگر دجله خود آب شنيدستى، آتش كندش بريان
هرگه به زبان اشك، آوازه ايوان را تا آنكه بگوش دل، پاسخ شنوى ز ايوان
دندانه هر قصرى، پندى دهت نو، نو پند سر دندانه، بشنو ز سر دندان
گويد كه تو از خاكى، ما خاك توئيم اكنون گامى دو سه برمانه، اشكى دوسه هم بفشان
از نوحه جغدالحق، مائيم به دردسر از ديده گلابى كن، دردسر ما بنشان
آرى، چه عجب دارى، كاندر چمن گيتى؟ جغداستپى بلبل، نوحهاستپس از الحان
اين است همان درگه، كو راز شهان بودى ديلم ملك بابل، هند و شه تركستان
اين است همان ايوان، كز نقش رخ مردم خاك در او بودى، ايوان نگارستان
از اسب پياده شو، بر نطع زمين رخ نه زير پى پيلش بين، شه مات شده نعمان
مست است زمينزيرا، خورده استبهجاىمى دركاس سر هرمز، خون دل نوشروان
پرويز به هر بزمى، زرين تره گستردى كردى ز بساط زر، زرين تره را بستان
كسرى و ترنج زر، پرويز و به زرين بر باد شده يكسر، در خاك شده پنهان
پرويز كنون گم شد، زان گمشده كمتر گوى زرين تره كو؟ بر گور، و «كم تركوا» بر خوان
گويى كه كجا رفتند، اين تاجوران يك يك؟ زايشان شكم خاك است، آبستن جاويدان
خون دل شيرين است، آن مى كه دهد رزبان ز آب و گل پرويز است، آن خم كه نهد دهقان
از خون دل طفلان، سرخاب رخ آميزد اين زال سفيد ابرو، زين نام سيه پستان