|
|||||||
|
|
|
|||||
|
|
|||||||
بسم الله الرحمن الرحيم
(3)
اعرابى به حج رفت. در طواف دستار او را دزديدند. گفت: خدايا يك بار كه به خانه تو آمدم، فرمودى كه دستارم بدزدند، اگر يك بار ديگر مرا اين جا ببينى مىفرمايى تا گردنم را بشكنند!
مىگويند كسى روزه نمىگرفت، ولى سحرى مىخورد، گفتند: تو كه روزه نمىگيرى چرا سحرى مىخورى؟ گفت: نماز كه نمىخوانم، روزه هم كه نمىگيرم، اگر سحرى هم نخورم كه ديگر كافر مطلق مىشوم.
جماعتى، شخصى را نزد قاضى بردند و شكايت كردند كه اين شخص از هر يك از ما پولى قرض نموده و شخص مقروض، خود اقرار كرد كه آنان راست مىگويند و دعوى ايشان به جاست، اما مقرر فرماييد كه مهلتم بدهند تا ملك و مال خود را بفروشم يا گرو بگذارم تا وجه آنان را ادا نمايم.
هنوز قاضى كلامش تمام نشده بودكه طلبكاران فرياد برآوردند كه اى قاضى! اين مرد، بىمال و املاك است و يك وجب ملك در هيچ جا ندارد. پس آن شخص بدهكار روى به قاضى كرد و گفت: جناب قاضى! در صورتى كه طلبكاران من همه به زبان خود اقرار و اعتراف بر بىچيزى من مىكنند، اينك آنچه اقتضاى عدالت استبه جاى آور! قاضى گفت: ديگر هيچ حق سؤال و جواب با تو ندارند، المفلس فى امان الله.
عربى صبح به مسجد در آمد كه نماز گزارده و عجله داشت. پيشنماز هم بعد از سوره فاتحه سوره نوح را شروع كرد، چون گفت: «انا ارسلنا نوحا» يعنى: «ما فرستاديم نوح را» و ما بقى آيه از يادش رفت و سكوت او طول كشيد. عرب را طاقت نماند و گفت: ايها القارى اگر نوح نمىرود، ديگرى را بفرست و ما را رها كن.
ژنرال مغرور در خيابان، سرباز سادهاى را ديد كه خونسرد و آرام از كنار او گذشت و سلام نظامى نداد; ژنرال برگشت و باعصبانيت از سرباز پرسيد: به من بگو وقتى يك ژنرال و يك سرباز در خيابان يكديگر را مىبينند، كدام يك بايد اول سلام بدهد؟ سرباز فكرى كرد و گفت: هر كدام با ادبتر باشند.
شخصى پس از يك ماه گرسنگى كه سخت ناتوان و لاغر شده بود، براى رؤيت ماه در شب عيد فطر به روى بام رفته بود، وقتى پس از زحمت زياد رؤيت نصيبش شد و هلال ماه را به شاعر نازك و نزار، چون ابروى دلدار ديد، خطاب به آن چنين گفت: مگر لازم بود خود و مردم بيچاره را بدين صورت درآورى؟
قاضى از دزدى پرسيد: اين همه سرقتها را تنها مىكردى يا شريك هم داشتى؟ گفت، تنها بودم، مگر در اين زمانه آدم درستكارى هم پيدا مىشود كه به شريكى انتخاب كنم.
حاشيه نويس: كافر همه را به كيش خود پندارد.
از كسى پرسيدند: چرا مؤذن هنگام اذان گفتن دستخود را بيخ گوش خود مىگذارد؟ گفت: چون اگر دستش را جلو دهانش بگذارد صدايش بيرون نمىآيد.
آمد رمضان نه صاف داريم و نه درد وزچهره ماگرسنگى رنگ ببرد
در خانه ما چو خوردنى چيزى نيست اى روزه برو ورنه تو را خواهم خورد
شبى جمعى دور هم نشسته بودند، يكى گفت: اى دوستان، ساكت! گويا دزد آمد به خانه. آنان گفتند: از كجا فهميدى؟ گفت: چون دزد بىسر و صدا مىرود دزدى مىكند و من هر چه گوش دادم صدايى نشنيدم، فهميدم كه دزد آمده است.
زنى مشغول نماز بود كه شخصى از او تعريف كرد، او ميان نماز گفت: تازه روزههم هستم.
حاشيه نويس: كلام بيجا نماز را باطل مىكند، حتى گفتن «اللهاكبر» بيجا.
شخصى به ديگرى گفت: مرا بيست درهم وام و يك ماه مهلتبده. اوگفت: بيست درهم را ندارم، اما به جاى يك ماه يك سال مهلت مىدهم.
مردى به حلوا فروشى گفت: يك من حلوا به من نسيه بده. حلوافروش گفت: اول كمى بچش و ببين حلواى خوبى استيا نه. اوگفت: من الآن قضاى روزه رمضان سال پيش را گرفتهام.
حلوافروش گفت: پناه بر خدا اگر با شخصى چون تو معامله كنم; تو قرض خدا را از سالى به سال ديگر عقب انداختهاى با من چه خواهى كرد.
اعرابى را شتر گم شد. سوگند خورد كه اگر شتر خود را يافت، آن رابه يك درهم بفروشد، اتفاقا شترش پيدا شد. اعرابى كه طاقتنمىآورد با آن قيمتى كه قسم خورده بود بفروشد، گربهاى رابگرفت و به گردن شتر آويخت و گفت: شتر و گربه را با هممىفروشم، شتر يك درهم و گربه پنجاه درهم. اعرابى ديگرى ازآن جا بگذشت گفت: اگر آن گردن بند نبودى شتر چه ارزان بودى.
مردى در هواى گرم از تشنگى له له مىكرد، بچهاى را در ميان كوچهاى ديد، از او خواست مقدارى آب برايش بياورد. او گفت: دوغ داريم.
گفت: بياور! او يك ظرف دوغ آورد.
مرد تشنه دوباره دوغ خواست، او رفت و دوباره يك ظرف دوغ آورد و به آن مرد داد. آن مرد كه شرمنده محبت او شده بود گفت: خيلى به شما زحمت دادم. آن كودك گفت: زحمتى نيست، زيرا ما اين دوغ را لازم نداشتيم، چون موش مرده در آن افتاده بود. آن مرد در حالىكه ظرف پر از دوغ را در دستش داشتبا عصبانيتبه زمين انداخت. آن كودك فرياد زد: مامان اين آقا ظرفى را كه در ميان آن غذاى سگ را مىداديم به زمين انداخت و شكست!
ابوالعينا كه به عيادت يكى از دوستان مريض خود رفته بود، از پرستارش پرسيد: حال او چطور است، پرستار گفت: همانطورى كه مىخواهى.
ابوالعينا گفت: چرا ناله و گريه نمىشنوم.
به شخصى كه در نماز جماعتشركت نمىكرد، گفتند: چرا در نماز جماعتشركت نمىكنى؟ گفت: قرآن مىفرمايد: «ان الصلاة تنهى عن الفحشاء والمنكر.»
از شخصى خواستند قراءت نمازش را بخواند، او گفت: «اعوذ بالله منم شيطان الرجيم.»
چند نفر نماز مىخواندند، اولى حرفى زد. دومى كه مشغول نمازبود، گفت: حرف نزن. سومى گفت: الحمدلله كه من حرف نزدم.
از بوذرجمهر به هنگام مرگ خواسته شد كه وصيتى بكند، او گفت: چه وصيتى بكنم، در دنيايى كه انسان جاهل و تهيدستبه دنيا مىآيد و با اكراه مىرود، پس به چنين دنيايى نبايد دل بست.
رياكارى مشغول نماز بود، احساس كرد، كسى وارد مسجد شده، نمازش را با كيفيتبهترى خواند. بعد از نماز نگاه به عقب كرد، ديد سگى است كه درب مسجد را باز كرده و وارد شده است.
دزدى به باغ رفته بود، صاحب باغ گفت: تو كيستى و چه مىكنى؟ گفت: دستخدا از درختخدا و از ميوه خدا مىخورد. او هم آن دزد را به درختى بست و شروع به كتك زدن كرد. همين كه آمد ازخود دفاع كند و داد و فريادى بزند، صاحب باغ گفت: چرا ناراحتى؟ اين دستخدا و چوب خداست كه به بدن بنده خدا مىخورد.
دزدى به باغى رفت و دامنش را پر از ميوه كرد. صاحب باغ او را ديد و به او گفت: چرا به باغ من آمدهاى؟ گفتباد تندى آمد و مرا به داخل اين باغ انداخت.
صاحب باغ پرسيد: چرا اين ميوهها را چيدهاى؟ گفت از ميوهها مىگرفتم تا خودم را نجات بدهم و آنها كنده مىشدند. صاحب باغ پرسيد: چرا دامنت را پر از ميوه كردهاى؟ گفت: من هم متحير بودم كه چرا چنين شده است و اين سؤال را شما پاسخ بدهيد.
روزى حضرت رسول(ص) با جمعى از اصحابش وضو گرفتند وگردهم نشسته بودند تا نماز بخوانند. يكى از اصحاب شترى كشتهو آن را پخته بود،چون چشمش به هيات اجتماع پيغمبر و اصحابش افتاد، تقاضا كرد كه آنان ميل نمايند. حضرت با اصحاب، آن غذا را ميل كردند تا اين كه ظهر فرا رسيد. از وى خواستند كهمشغول نماز شوند. حضرت متوجه شد كه يكى از اصحاب جلسه، وضويش باطل شده و خجالت مىكشد كه تجديد وضو نمايد;او مىخواهد بدون وضو نماز بخواند .حضرت رو به اصحابكرد و فرمود: تمام آنهايىكه گوشتشتر خوردهاند، بايد وضو كنند و من هم تجديد وضو مىكنم و حضرت دوباره وضو گرفتند و تمام اصحاب هم تجديد وضو كردند و نماز ظهر را به جماعت خواندند